یک فنجان قهوه ...

یه مشت آب به صورتش زد تا از داغی صورتش کم کنه اما فایده نداشت ؛ به آینه نگاه انداخت

 شیار های زیر چشم و خطهای عمیق بغل لبهاش ؛اون و خانم جا افتاده ی ملیحی نشون میداد

به خودش لبخند تصنعی زد تا اعتماد به نفس کذایی که فقط خودش باورش داشت دوباره نجاتش بده .

تمام لباسهاش و ولو کرد روی تخت ؛ طبق عادت راحت ترین لباس و انتخاب کردو پوشید .خواست روسری طوسی رنگش و سر کنه  که چشمش به شال قرمز لای لباسها

افتا د. انگار خجالت میکشید ازش استفاده کنه اما انداخت روی سرش وبه خودش نگاه کرد تار های نقره ای موهاش بد جوری توی چشم می اومد.

ناخد اگاه اونا رو با روسری پوشوند؛ پوست قهوه ای رنگش هماهنگی خوبی با روسریش داشت به قیافه ی بدون ارایش وتیپ اسپرت همیشگی عادت داشت. اما اینبار کفشهای پاشنه بلند پوشید و راه افتاد .

هر چی به ساختمون نزدیک تر می شد ضربان قلبش و بیشتر می شنید.

وارد آسانسور شد ...طبقه پنجم ؛ در نیمه باز... تقه ای زد و وارد شد. کسی برای استقبالش نبود آروم از لای سه پایه ها رد شد و نگاهش روی دیوار های پر از نقاشی چرخ میزد .

بوی تند قهوه پیچیده توی اتاق آرامش عجیبی بهش داد.

بین نقاشی ها عکس  قاب گرفته ی سیاه و سفید زنی با لباس جنوبی خود نمایی میکرد که

هیجان نگاه وجذابیت چهرش توجه بیننده رو جلب میکرد ...

(هنوزم در و یادت میره پشت سرت ببندی؟)

از شنیدن صدای مردانه انگار چیزی درونش فرو ریخت هراسون به سمت صدا بر گشت

مرد میانسالی که مو های جلوی سرش ریخته بود   با چشمهای طوسی و ابروهای پر پشت مشکی با لبخند داشت نگاهش میکرد .

دو تا فنجون قهوه رو گذاشت روی میز و روی کاناپه لم داد و با دست به نشستن دعوتش

کرد . آروم نشست مرد از خیره نگاه کردنش به خنده افتاد وصدای قهقه فضای خالی و پرکرد

(چیه پیر مرد ندیدی به این خوشتیپی ؟ )

زن زیر لب سلام کرد ؛ دوباره خنده ی مرد بلند شد .

(دختر مگه جن دیدی) اونم خندش گرفت بلند انقدر که کم مونده بود اشکش در بیاد مرد با تحسین نگاهش کرد (چند ساله نیستی؟)

 زن از جایش بلند شد و رفت طرف عکس  (همون قدر که این عکس پر از ترک شده)

مرد جر عه ای از قهوه  خورد و اخمهاش توی هم رفت.

انگار یادآ وری خاطره ای آزارش میداد( خودت خواستی ...لج کردی... با اون پسره ی عکاس ...)

ادامه ی حرفش و خورد و به میز خیره شد زن نگاه مغمومی بهش کرد؛

( من فقط تا وقتی مدلش بودم ؛ زنشم بودم حالا برگشته آبادان میگن زن و بچم داره ) مرد فنجون و روی میز تاب میداد

تا از نگاه به اون امتناع می کرد (تو چیکار کردی ؟ طلاق ؟) زن سرش و به علامت تائید تکان داد

مرد بلند شد و روبروش ایستا د( ما با هم خوش بودیم من عاشقت بودم ) زن با صدایی که از ته گلوش در می اومد...

 (پس چرا وقتی اون ازت پرسید معشوقته گفتی نه؛  فقط شاگردمه ؟ )

بغض مانع ادامه ی حرفش شد مرد به سمت پنجره راه افتاد ؛ به بیرون خیره شد و زیر لب گفت:( بعضی ها همه چیز دارن فکر میکنن یه چیزایی کم دارن میرن دنبالش همه چیزشون و از دست می دن)

توی خیا بون یه زن و شوهر با دختر نوجوونشون از رستوران روبروی ساختمونش

بیرون اومدن... گاهی می دیدشون ؛ زن با روسری قرمز و پوست قهوه ای داشت میخندید و موهای رنگ کردش و از توی صورتش زیر روسری جا داد و سوار ماشینشون شدن و رفتن

مرد از کنار پنجره به طرف کاناپه اومد و دوباره لم داد قهوه ی زن هنوز دست نخورده بود .

با صدای زنگ به خودش اومد از جاش بلند شد وگفت: (در بازه )

 اولین شاگرد ش بود. پسرک  وارد شد و به فنجون اشاره کرد و با شیطنت گفت : (استاد برای من قهوه ریختین دستتون در د نکنه فنجون امروز نصیب من شد ) مرد خیره به فنجون پوز خندی زد .............

/ 26 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ilia

پس اين مدت مرخصی زايمان تشريف داشتيد . کوچولو دختره يا پسر ؟ اسمش ؟

مانی

به دعوتم به يک بازی وبلاگی فکر کن٬ عاشقانه مثل چيز!

دوباره تولد ميترا (محمد رضا.....م )

درود ، آوای داستان نويس من نتونستم به روز بشم پرنده بی پرنده قفس به اين قشنگی میریخت برامون دونه خدا به اين رحيمی کجای قصه هامون حرف دروغ شنیدی بخواب آروم عزیزم شتر دیدی ندیدی لازم نيست بازم به من تهمت سياسی بزنی من اين دفعه می خوام با هيتلر شروع کنم

محمد رضا . م

درود ، من به روزم سر بزن اين گلوله های وحشت است پيشانی سرخ کودکان بازی ام اين مردگان که زنده های فاجعه اند حرفهای آشنای اين خدای کور را نميشنوند آيه ها فاجعه به کودکان شهر من تفنگ سپرد اين حقيقت است که رهبران مترسک اند نترس پرنده های بی پريم شکار مزرعه که جرم و ترس نداشت ميان اين سگان پاسبان کمی جنازه ی بشر کم است ؟ نترس دوباره چشم خود گشوده کن ببين حقيقت است که بی گناه به دار شدم؟؟؟

نيلوفردربندی

من به فنجون شما نگاه کردم هنوز نمی خوای باور کنی زنی که سايش توی فنجون افتاده در حالی که داره میرقصه رضایت نامه مرگش رو امضا می کنه نگاه کنید توی نعلبکی نقش یه عشق تازه افتاده من خوب می بینم ...

محمد رضا

درود دوست من ببخشيد با تاخير تولدت رو تبريک ميگم اميد وار با کمک ايزد يکتا سراسر روزهايت همواره با موفقيت باشد دردهای من جامه نيستند تا ز تن در آورم ((چامه و چکامه )) نيستند تا به رشته سخن درآورم نعره نيستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی درد های من نهفتنی است؟ دوستدار شما محمد رضا . م

afshin,germani

دوستان مطلب را بخوانيد , و اطمينان داشته باشيد سنگ يا سوسک نمي شويد اين هم نوشتم براي دوستاني که گه گاه ميپرسند ,,, پاينده انديشه نيک خوشحال میشم سر بزنی خوش باشی و همیشه شاد ,,

مانی

روزگار درازی‌ست که آوای جديدی نخواندی آوا. برنمی‌گردی؟