(آن کوچه)

بند کتانی و سفت کرد وبلند شد که راه بیفته ؛ اما قدم اول ... پاهاش انگار توی قیر گیر کرده بود . نگاهش به طرف پاهاش کشیده شد انگار به مغز ش دستور میداد که به پا فرمان راه رفتن بده . رفت...

اولین ماشینی که گیرش اومد ...دربست؛خیابون(...) برای اولین بار به پول مسیرش فکر نکرد

فقط باید زود میرسید. شاید راننده هم فهمیده بود عجله داره ؛ با سرعت ماشین درختها مثل خط سبزی دیده میشدن انگشتای دستاش با هم کشتی میگرفتن همه ی اعضای بدنش مغزشو در اختیار گرفته بودن تا به مقصودش برسه  دستشو تو جیبش کرد و شئ سردو تیزی رو لمس کرد چنان فشارش میداد مثل اینکه چیز با ارزشی رو نگه داشته که از جیبش نیفته .

اسم خیابون و که دید ... اقا نگه دار ... یه مشت اسکناس ریخت کف دست راننده ... راننده داد زد:(اقا وایسا بقیه ی پولت)

تا ته خیابون صد قدم بیشتر نبود ؛اگه ادرس درست نبود ؟؛ اگه گیرش نمی اورد؟ .

نه ؛باید پیداش میکرد . چند تا بچه وسط کوچه گل کوچیک بازی میکردن ... جلوتر دو سه تا پسر هم سن و سال خودش مشغول اختلاط بودن وایساد ... تو این محله (... )میشناسین ؟(اره همون که ......؟) اها خودشه( دست راست کوچه بالایی ؛ در اهنی ابی کمرنک) راه افتا فقط چند تا قدم دیگه مونده بود .

چشماش دنبال در اهنی دو دو میزد ؛ اها خودشه.

همون دخمه ای که توش گم و گور شده بود... بعد از سه ماه گشتن و از خواب و خوراک افتادن ... شامش بوی گندش رو از لای در نیمه باز حس کرد .

درو باز کرد و روی سرش هوار شد . خود نمک به .....

پشت به اون روی صندلی چوبی زهوار در رفته ای نشسته بود و سرشو به دیوار تکیه داده بود ... حالا اون بالا توتراس بود و اون این پایین ...

چشماش به خون نشست و نعره زد ... اخه اون پولا مال وایسادن جلوی رفاقت دوازده ساله بود؟

صداش انگار صدای کوبیدن به یه تیکه اهن بود جلو رفت  ... چرا لال شدی (...)

از عصبانیت احساس میکرد پای چپش لنگ میزنه اما واینستاد باید نشون میداد دنیا دست کیه دستش رو برد تو جیب و تند از پله ها بالا رفت و رسید به تراس ... مگه مردی که جواب نمیدی ؟ها به خیالتم نمیرسید پیدات کنم؟

از پشت دستشو گرفت و انداختش زمین ... پخش زمین شد و...

خیره نگاهش میکرد  ؛ رنگش کبود بود ؛ بی حرکت ... حالا اون خشکش زده بود هنوز دستش توی دستش بود . یه سرنگ خودش رو به رخ میکشید .. . اما چرا نمیتونست دستش رو ول کنه ؟ مثل اون موقعی که زمین میخورد واون دستشو میگرفت ... تو نگاهش به جای خشم ترحم بود و ترس؛ نعره ای کشید و زار زار....نمی دونست برای اون بود یا خودش....

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانی

اون مطالبی که / ندارند نوشته خودمه خب... در ضمن داستان جالبی بود. فقط فحشش کم بود. سانسور شده بود

دهاتی

سلام آوا اسم زيبايی داری داستان يک واقعيت تلخ و زيبا را به رقم تبديل کردی پيروز و سر بلند باشی تلاشت را پاس

فرهاد

سلام پرنده کوچولوی پرشين بلاگ که يادت هست قرار نبود ديگه بنويسه ! حالا عهدم رو شکستم . دوست داشتی سری بزن . مرسی

شيوا

سلام خوبی نوشته هات روز به روز پر معنا تر ميشه شب يلدای خوبی رو پشت سر گذاشتيم موفق باشی در بند بند واژه ها بدرود

مانی

ميدونم دوست نداری توی وبلاگت شخصی بنويسی ولی يلدابازی چيز جالبيه... دعوتت ميکنم اين يه بار قاعده وبلاگت رو عوض کن و با ما بازی کن... ok?

محسن رضوي

درود! اميدوارم سرماي زمستان را خونگرميتان به بهار برساند ..‏ رهياد به روز شده ... ممنونم از حضور شما ...‏

شيوا

خبری ازت نيست يادی از ما نمی گيری

بهنام

سلام..اما نه اينقدر بی خيال ..مثلن می خوای يه آدم رو از پا در بياری يه کم هيجان به سيستم اضافه کن..والاه با اين نونای نه پختشون..اما تعليق جالبی داشت ..ديدار به -->

حسین دیلم کتولی

سلام ...سادیسم چیز دیگریست ...به روزم ومنتظر نگاه مهربانانه ات ...ممنون

ilia

دستت رو من بلند نشه ها ! غلامتم !هر کی امشب ما رو بسازه یه سفر حج می کنه ! ای قربون دستت . اگه اجازه بدی همین جا دو تا دود بگیرم !