روی صندلی فلزی ول شد و (قررررچ )فضای خالی رو پر کرد. قوز کرد و با دستاش روی  صورتش رو پوشوند سردرد لعنتی باز سر به سرش می گذاشت . از شدت عرق کف دست صورتش خنک شد .با اینکه دلش می خواست لااقل چند دقیقه تو تاریکی بمونه اما حالت تهوع ناشی از گرسنگی مجبورش کرد باز راه ساندویچی سر خیابون به سرش بزنه تا هم فکری برای شکمش کنه هم یه هوایی عوض ... قامت راست کرد و از جاش بلند شد انگار سر درد به پک خودش عادت کرده بود... نا خداگاه دستش به جستجوی قوطی به روی جیب پیراهنش کشیده شد ...اما نبود نگاهش رو زمین رو میگشت حتما باز موقع جابجا کردن مجسمه ها افتاده لابلای اونا ...دو زانو نشست تا بهتر ببینه اما چشمش به جای اون به مجسمه افتاد که خوابونده شده بود رو زمین.این حالت اون رو به یاد مومیایی ها انداخت چهار دست و پا به طرفش رفت فقط از ظرافت صورتش میشد فهمید جنسیت اون زن هست اما از تعجب نگاهش بی پلک زدن متمرکز شده بود ... از جاش بلند شد تا بهتر بر اندازش کنه یادش نمی اومد کی ساخته بودش اونم با مجسمه ای که همه جاش گلی بود اما... چشمهاش به رنگ طوسی ... حتی حواس پرتی گاه و بی گاهش باز مانع از به خاطر اوردن آثارش نمی تونست باشه . با اینکه سبک کار خودش بود ... مجسمه ها انسانهایی گلی با قسمتی از اندامهای رنگ شده تلفیقی از جسم و جنس رجودی بودن ...اما تا بحال نتونسته بود چشمای اون هارو رنگ بزنه ... حتی با اصرار چند بار دخترکی که ته کلاس مینشست رو مدل کرده بود تنها نگاهی که تا بحال از نظرش هیچ بیانی نداشت ... ومانند اخرین نگاه به اخر دنیا بود . اما تنها قسمی که در نمی اومد رنگ چشمها ش . معتقد بود تنها اندامی که با ید به رنگ طبیعی گل باشه ...چشمه که با وجود هر رنگی جنس رو به نمایش میگذاره ... در حال بر انداز اون بود که چشمش به قوطی افتاد دولا شد دست دراز کرد برش داره اما نگاه خیره ی اون چشمها انگار زد زیر دلش و زرد اب بالا اورد تلو تلو خوران افتاد کنار مجسمه انگار نگاه اون داشت با خیره گی اون رو موشکافی میکرد تا اینبا ر استاد رو با حقیقت جنس ببینه خیره به اون چشم دوخته بود ... با دست لرزون به اهستگی کشید روی صورتمجسمه اما... گل ترک خورد و ریخت اول فکر کرد اون رو شکسته ... گل ترک خورده ریخت و ... رنگ پوست... خودش رو به رخ کشید. سرمای اون به دستاش منتقل شد. دستهاش از شدت سردی به کبودی میزد و توان برداشتن نداشت ... مجسمه نرم بود و سرد و با ریزش گل ... فکر کرد اینبار این جسم هست که از جنس خودش رو نشون میده ... از این تصور به خنده افتاد انقدر خندید که اشک از چشماش میریخت روی صورت مجسمه حالا گل خیس شده بود ... داشت وا میرفت با دستاش کشید روی صورت اون ... رنگ قرمز کم کم با دست کشیدن لا بلای گل حل شد و اون رو اجری کرد حالا از شدت گریه به هق هق افتاده بود ... اره قرمزی وجود ... نگاه اون باز خیره ازارش می داد انگار خونش رو به جوش می اورد دستاش رو بلند کرد تا با مشت اون صورت رو بشکنه ... کوبید روی چشمها ... به جای خرد شدن چشمهای اون پر از قرمزی وجودش شد ...تندیسی از انسانی به زنگ گل با جوهر ریخته از درون ... مقداری گل برداشت و روی چشمها کشید صورت باز اجری رنگ شد نفسی راحت کشید دیگه اون رنگ طوسی چشمها محو شده بود ... اینبار تندیسی واقعی ساخته بود ... از جوهره ی وجود ... گرسنگی امانش رو بریده بود . باید میرفت تا..........

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهنام

سلام..چرا اينقدر درشت نوشتیمگه می خوای چشات مس من...در هر حال اينم يه نوعبه روز کردنه...ديدار به-->

بهزاد

سلام دوست عزیز میخونم و برمیگردم یا علی

اشكان

وسوسه انگيزه . اما چه جوري ؟

بهزاد

یا شاید روبروی آینه ایستاده بود ، یا شاید داشت خودش را تماشا میکرد ، یا شاید میخواست هزارتوی درونش را که سالها در جستجویش بود بیابد ، یا شاید ....... عاشق شده بود ، عاشق همان دخترک ته کلاس ، عاشق ذات هنرمند یک مجسمه ساز ، عاشق خالق آن مجسمه ساز ، یا هرچیز دیگر ، فرقی نمیکند ، فقط عاشق شده بود ، زمینی و آسمانیش یکی است ، هرکدام راهیست برای رسیدن به دیگری ....... مگر خودمان از چه جنسی هستیم ، مگر نه اینکه از آب متعفن هستیم ، مگر نه اینکه از چیزی بوجود آمده ایم که حتی از گفتن نامش هم امتناع میکنیم ، حالا چه شده ایم ، تندیسی از گوشت و پوست و استخوان ، یادواره ای با ملیونها سال قدمت که در پیشینه خلقتش ، هرچه که بخواهی یافت میشود ، از لیلی و مجنونش بگیر تا ِنرون و هیتلرش ، تمامی این خلقت عجیب که آنرا اشرف مخلوقات مینامند ، خواسته و ناخواسته به دنبال راهی است که او را به اصل خویش بازگرداند ، اصلی که از بدو تولد آنرا گم کرده بود ..... هرکسی کو دور ماند از اصل خویش یاعلی

محمد

چرا من اينقدر دير به وبت سر زدم ؟؟؟؟؟ واقعا خواندنی بود !

عليرضا

وبلاگ قبليت رو ديدم. تو مفاهيمت دخالت نمی کنم،چون متعالی می بينمشون. اما انگار يه جورايی بين شعر و نثر شناوری، (به نظرم يه دکترا بهتر از دوتا ليسانسه.) نوشته ی جديدت رو دوباره خوندم، ارزشش رو داشت. برداشت خودم رو هم کردم. برام جالب بود.

محمد

آسمان دلم چون همیشه ابریست . بازم به روزم . اگه تشریف اووردی کنترل + اف 5 فراموش نشه !

بهزاد

کجائی دوست عزيز چرا آپ نميکنی ؟ يا علی

ilia

اينو که تا نثرشو درست نکنی نمی خونم . حيف نيست داستان به اين قشنگی ( منظور خوب ) شروع بشه ، با يه صدا که قراره ... بعد اين نثر شکسته ، که چی ؟ کاربردش چيه ؟ مثلن اشکال « ... و با دستانش صورت اش را پوشاند ... » چيه ؟ يا نثر رو درست کن يا دليلی کدخدا پسندانه بيار و فارسی را پاس بدار !