انعکاس

وگر پاسخی بود؟!

 در پستی وچین این دیوار

                     تا... به ثریا سر بر فلک نمی کشید 

 در لای منقار کلاغی عمر به درازا سر کردن

 

 

                    می آیی...

 

 

 گاها ؛  به نظاره ی اجداد این به ظاهر هم کیشان

 

  گرد  میگیریم روزها 

 

 چرایی نقض

 

            چونانی نباید

 

وآیا می داند ؟ به چه فرو میبرد ناخن بر صورت؟

 اسبی سپید را انتظار مکش

                                              میتاختی اگر به ان قله

 

                    باز؛ کوچک می نمود

ده کوره ی ما

 

                           به کفاره ی این تن رضا یت

 

وگلویم ارزانی واپسین منشورآفتاب

 اگر تابیدن بود سودا !

 به شکوه بینیاز سوگند

 هزار پاره شود جسم

 

 

          گردن به بالا خم مکن

   فرو بر سر در یخه

 

چونان که؛ نزاده شدی

 

چنان که؛ بگریزد این حماقت

ندران پیراهن

 چه که الک نشود گل

 بگزار ارام سر در گریبان

 

                           ابلهانه ...

 

              نیشخندی ...

 

 به انعکاس دروغ هفت رنگ بی رنگی

 

با آینه هم می شود ؛

 

تاباندن میشود

   بنگر... خورشید اینجاست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيرين

آفتاب همينجاست حتی اگر سر در يقه داشته باشی حتی اگر آينه هم برای تابانيدن نباشد! خوبم

شهرام مدبری

سلام دوست عزیز.چرا یک دفعه زبانتان اینطور شد.بیشتر شبیه به یک شعر ترجمه می ماند که البته به خوبی هم ترجمه نشده باشد.شعر خوبی نبود.استفاده از ترکیبات و کلمات نامانوس و زبان ارکاییک و سنگینی که چندان خوب از کار در نیامده.با پیش زمینه ای که از کارهای قبلیت داشتم خیلی این کار متفاوت بود.اما به هر حال موفق باشید. "آستانه" وبلاگ انجمن شعر و داستان کازرون با دو شعر از آرام علی نژاد به روز است. نگاه عمیق،حضور و نقد ارزشمندتان را چشم به راه هستیم. سربلند باشید.

فراموش شده

سلام کم پيدا شديد البته من هم نبودم . مطلب آخرتون واقعا زيبا و تحسين برانگيزه. من هم آپم اگر خواستيد سر بزنيد. خداحافظ

raha

اگر پاسخی نبود خورشيد هم نبود.. شعر زيبايی بود به روزم

محمد رضا

درود دوست من گفتار پير خون مرا آشاميد ، چنگال هاي اضطراب از ترس به صورتم كشيد گفت گوشت من تلخ است تازيانه اش زنيد چشم هايش ديده است نديده را چشمهايش انجماد دهيد لبهايش سخن زياده گفته است ميخ بر زبان درازيش زنيد گفتم از جسارتم پاسخ به او زنده ام درون اين دقيقه ها؟ حقيقت است كه مانده ام درون خاطرات ؟ بخور تنم ولي نمي خوري عقايدم بكش ولي نميكشي حقايقم ؟! آواي دور شعرت مضمون زيباي داشت ولي نميدونم چرا انقدر پيچيده شده مثل ترجمه شعرهاي هوچون كوچه هاي بي انتها بدرود

فراموش شده

سلام ممنون که سر زديد . راستش به نظر خودم در اشعار آخرم عشق جای خودش رو به مرگ و سياهی و نا اميدی داده و در واقع حس واقعی و اصلی اين روزهای خودم اين جوريه که شعرهام اين طور نوشته ميشه. منظورتون رو از موضوع شعری که مخواهيد واضح تر بگید تا شايد بتونم در نظرات وبلاگتون شعری براتون بگم. بگید از چه موضوعی ميخواهيد مثلا موضوع اجتماعی يا فقر يا هر چيز ديگه ای که در نظر داريد. اگر در توانم بود دريغ نميکنم. خداحافظ

ilia

دالی !

فراموش شده

سلام راستش در جزوه های شعريم از اين موضوع چيزی ندارم اما دارم سعی خودم رو ميکنم تا بتونم يه شعر زيبا با اين مضمون بگم . فعلا ۵ بيت اولش رو تونستم بنويسم اميدوارم باقيش رو هم بتونم. خداحافظ