مسافر راه

 

چرت پاره مسافر راه مار پیچ 

 گذشت مسیربه تندی؛

انبانه ای پر از انجیر ظهر خورده

افکارش اینک به جمع وجوری مشغول و

تداعی است تندی رد شدن درختان از نظرش

 دستی بر سبیل پر پشت و نگاهش.....

تا... سر شاخه خشک آن درخت به تاز

 نگاهشمی کند

 از دور هر لحظه نز دیک تر به نز دیکی

تا آن درخت تنومند که بر تپه ای می افرازد بار؛

به دوش و آن تپه..........

که یاد می آرد هر بعداظهر شکست سکوت بانوای نی

 باز نگاهش افتاد به دور

 درختی که

لا نه ای است شاید در دلش

 لبخندی ؛از قیاس

لانه کفتری میان شکاف پایه پل ماشین رو و چه شبیه دو چیز.......

جان دارو بی جان هر دو زایده حیات دیگری

 و اما ...او میرود

به سویش؛ صدای خرچ رسیدن

 ایست.....

پیاده شدن ...... وراه افتادن

اوست که در کنار درخت ایستاده و می نگرد به تپه ای

که جای خوبی است برای در کردن خستگی

شایدتا همیشه؛ شاید فقط در آن بعد اظهر؟

شاید تا همیشه.....

/ 5 نظر / 7 بازدید
مانی

فضاي عجيبی داشت. نمی‌شه گفت سورئال ولی... خب... به جز اون٬ يه جور تلخی خاصی هست توی نوشته های جديدت. بوی مرگ می‌داد اين شعر؟ راستی اون داستان نوجوونانه تموم شد

فراموش شده

هر چيزی که به آن بنگری هميشگی و جاودان است حتی مرده ای از قرن ها پيش تو جائدانی و او ميماند اين دو با هم و از هم جدا هستند نوشته هات زيبا و خواندنی بود خسته نباشی خداافظ

ilia

يک شوخی لوس : اگر انجيرا رو ظهر خورده چطور انبانش ... !

ilia

راستی من تصميم گرفتم شما رو بيشتر بشناسم ! شايد تا هميشه ... ( عجب ! )

شادی

سلام.با مطالب وبلاگت خيلی حال کردم.در ضمن تم انتخاب شدت خيلی قشنگه