.........

 

 

 

پر میکشد

بالهایش را می افرایدبر سایه ام

 

این رغبت...

ناشیانه خود را نو جا زده

مندرس تر از جامه پاره ایست بر تن نکشش

درد ... این اخرین حس خلسه را بی درمان رهاکن

بگذار در من رسوخ کند

و فرو ریز اخرین قطره ی هوشیاریم

 

حوصله ای نیست نخندانم خودت به جایم

قد بکش وفرو ریز به وقتش در مرداب من

در تو نیافتم چه سود ؟

جزنیرنگی از جاودانه دانه ای گفتی

 رویاند مرا تا دست خورشید به من رسد... رسید؟

 

 بتکان بکشانم به خاک نا اشنای جای دیگر

به وقت بیدار کردن موزیانه ی خشم مواجم

 

 

چهل تکه می دوزمت به اوراق گذشته ام این رغبت حیله گر

 

 

در ان وقت لرزد بنیا د سلسله ی

 

من و این سرگیجه ماند و دوران سر هایم

 

پس بچرخ تا تکراری باشد

دهن کجی هر روزهایم

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ilia

آوخ ! جاش جا افتاد !

مصطفی توفیقی

وقتی در کوپه ای نشسته ای و زبان دیگران را نمی فهمی و دیگران هم این یعنی تنهایی از مشهد تا تبریز ٢٤ ساعت راه است و من در این ٢٤ ساعت به تو فکر می کنم به تو و به حمیدرضا چرا یک زندانی نمی تواند معشوقه اش را بغل کند ؟ چرا در بیانیه ی هیچ حزبی حرفی از آزادی « دوست داشتن » نیست ؟ زندان زندان زندان زندان کوپه ی قطاریست که به تبریز می رود ... ٭ ٭ ٭ در جدیدترین بروز رسانی های « آخرین سیگار » می خوانید : 1 – منتشر شد : مرثیه ای برای گنجشک ها 2 – دو ترم محرومیت از تحصیل برای مصطفی توفیقی 3 - پاسخ « مصطفی توفیقی » به دعوت « استاد ایرج جنتی عطایی » 4 – پاسخ مسئول دفتر شعر حوزه ی هنری خراسان به مقاله ی « همه ی نروداهای سرزمین من » 5 - دستگیری سه تن از اعضای اصلی کانون نشریات مقاومت مدنی و نویسندگان هیات تحریریه ی جدید نشریه ی بامداد 6 - انتشار مجموعه ای از کتابهای ممنوع الانتشار فارسی ( تالیف و ترجمه ) با همکاری کانون ایرانیان آزادی خواه استکهلم 7 - شاعران خیابان چهل و هشتم - نقدی مفصل بر شعر امروز 8 - و ... ٭ ٭ ٭

مانی

خسته نشدی از تکرار دهن کجی روزمره زندگی، نمی‌خواهی برگردی و بنویسی که "دست خورشید" به تو رسید یا نه؟!

محمدرضا

مرا اين بازي پايان يافت شبم با چراغي افروخته پايان يافت اما از حضور مي گويم خورشيد تنهاست ماه تنهاست كسي هست بگويد پشت ابر، منتظر كه هستيد مي آيد اسبش سفيد مي خواند سوار بر اسب عدالت مرده ي مرا اما شروع مي شوم نارفته نا برگشته از پا افتاده مردي پشتش خميده كاش هيچ گاه پرنده ام پريدن نمي آموخت اين است رسالت تنهايي؟؟

محمدرضا

سلام دوست قديمي از سالهاي دور 1380تا كنون هيچ چيز تغيير نكرده حماقت نوع بشر تكراري است ......! مرا مي بيني چشمهايت بسته لبهايت دوخته صدايت مي كردم گوشهايت از كار افتاده از پشت كوه ها از پشت آسمانها مردي مي آيد دل بسته به انتظار مانده كمك مي خواهد بي پروا بي سوءاستفاده چراغ از دستش افتاده راه را گم كرده از حقيقت رنجيده بيشتر بگويم از همه دل كنده؟ صدايت مي كرد مردي به خون افتاده غرقه در خون خويش كمال مي خواست بي فايده ؟

آقای مربع

این آخرین گناه تو باشه بهتره آوا! تو با این شعرهات قصد کشتن من رو داری؟ این چیه نوشتی؟[زبان] حالا... شاید وقت کردم نقدت کردم... بیا اون طرفی... نخواستی هم نیا... دیدار به-->>

بانوی برفی

سلام صمیمی/ ادرس خانه ام از این پس تغییر کرده است / سپید باد روزهای زمستانی ات * * / * * / * * / * * / برف برف چه آروم / * * / * * / كنار حوض تو ايون / * * / * * / مياد از اون دور دورا / * * / * * / ميخواد بشه يه مهمون / * * / * * / * * / زمين ميشه چه حيرون / * * / * * / * * / * * * * * * * * / / / / / دل دل دل من ببين چه بغضي داره / * / * * / * * / منتظر اسمون دست به دعا ميزاره * * * * * شب شب ، شب ميشه * / * / * / * / انتظارم سر ميشه * * / * * / * * / انگاري باز نيومد / * * * / * * * * برف نبودش رويا بود / * * * * * يه روياي زيبا بود * * * / زمين هنوز سياهه / * * * آخ كه دلم .......................... ( روزهاي زمستاني تان سپيد باد ) بانوي برفي

محمدرضا

سلام ماهمان مقدار دوریم که من همان مقدار تو را نمی دانم ما چه مقدار هم را می شناسیم من هم همان مقدار تو را نمی دانم حال برخیز رسالتت تمام است غار نشینی پیامبران خون ، کتاب های برزخ از دروغ وجود فلسفه درون مغر من حال برخیز زبان تو چنان تیزی برنده است برون بیا از این همه حصار اشتباه قفس نساز درون خود پرنده پر کشیدنی است

پوژمان

ضمن اعلام برائت از همایون و ملوک باید عرض کنم فهمیدن قصد شما برای نوشتن خارج از توانایی بنده ست پس خودتان هر وقت درد زایمان را حس کردید خبر کنید با این غیبت چندین ماهه ما که به کمتر از فیل زاییدن راضی نیستیم...

محمدرضا

درود با عبور ممنوع لحظه ها آپديتم بيا يه سر بزن فقط يه خواهش به تير دروازه نزني