....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیاهوی قبل از شروع و لحظه بعد... سکوت وآغاز بودن بود . که چشمها خیره به آن ... از این طرف به آن طرف رفتن ... لب بازمی کند و حرفها بیرون میریزند تمام افکار به بیرون می ریزند بیرون از دهان .همه چیز باید خراب میشد اما همگان بیشتر مفتون  میشوند و آغازمی شود... از این طرف به آن طرف پریدن و افکار بیشتر فوران میکند و لبریز... همگان نفهمیدند که تمام فکر های مهیجی که از دهان بیرون میریزد شاید اگر نمی دیدنش بعد از مدتی پاک میشد . حالا صدای تشویق ها به اوج می رسید بی پروا ترین بودن یا به نظر رسیدن ... ترسیدن از این همه افراط و گاه لذت از این قدر زیاد بودن باز ایستادن وسپس همه جا همه ی هیجان ها فرو کشیدن... نشستن... شل شدن... دیگر حتی دهان را نبستن این............................................... مالیخولیایی که شنیده ای  نیست خود خود تو هستی!

/ 6 نظر / 7 بازدید
مانی

خب راستش به نظرم آدم باید گاهی مراقب باشه که ناگهان "همهٔ آنچه که دارد" رو نریزه بیرون. آدمهای بیرون، مخاطبان مثلاً، ممکنه ذوق کنند و کف بزنند و خوشحال باشند که "آه! عجب حرفی! عجب اندیشه‌ای! عجب اثری!" اما اگه آروم آروم تازه بشی و نو به نو بشی، و به همون نسبت آروم آروم بروز بدی خودتو، روحتو، اندیشه‌تو... اونوقت می‌تونه خیالت راحت باشه که فرونمی‌کشی و شل نمی‌شی و نمی‌نشینی... --- رفیق قدیمی! مثل همیشه جوری نوشتی که با یه بار خوندن نظر ندم. این یعنی هنوز پرمفهوم می‌نویسی! این یعنی که خودت پر از یه انرژی مثبت نهفته‌ای! این یعنی که خوشحال باش![لبخند]

ilia

نه بابا !

ilia

the show must go on ?

پوژمان

قطعا توقع ندارید که خوانندگان برای این نوشته تان درباره ارزش ادبی صحبت کنند اما خب اگر بحث را به محتوا و درون مایه بکشانید می شود قدری چانه را گرم کرد ولی در کل ساختمان را تنها با ستون و نقشه ی معمار نمی سازنند نازک کاری های وقت گیر به ساختمان هیبت می دهند...

پوژمان

قیقاژ وجدان! ابراز همدردی با نگارنده از انتهای دریچه ی میترال sad but true حالا جدا پاک می شد اگه دیده نمی شد؟

ilia

می دانم کی هست ! ظاهرا تو نمی خوای دست از این شلختگی برداری . خوب برندار . هر چی هم بگیم که تکرار مکرراته و حوصله تنگ .