ندانسته
با دو تا لیوان چایی از آشپز خونه اومد بیرون ولیوان سیاهرو گذاشت جلوم ،انگار خوردن چایی تو اون لیوان وحی منزل بود .چایی خودش و گذاشت رو میز و سیگارش و روشن کرد وروبروم وایستاد
حرف گوش نمیکنی
اومدم چیزی بگم که انگشتشو گذاشت رو لبش واز بالای عینکش چشای معلوم نیست چه رنگیشو گرد کرد که:(شششششش)
تو داری سی و هفت سال زندگی من و زیر سوال میبری؟سخت میگیرم؟نه مثل تو خوبه بازی همه چی دیگه نه؟
داشتم فکر میکردم تو این یه هفته که ندیدمش چقد دلم براش تنگ شده
هوس کردم الان میخندید... اینطوری بهتر بود.
چرا زل زل نگا میکنی هان؟
شروع کرد به راه رفتن تو اتاق، دوباره تیک گرفت و ریز ریز لق لق میزد هر طرفی که میرفت مراقب بود به چیزی نخوره .حواسم پرت خنزر پنزراش شد .وقتی آدما تو زندگیمون نیستن دیگه یادگاریاشون که نگهداریش از خودشونم مهمتر میشه
یهو وایستاد با عصبانیت
گوش میدی ؟یا مث خلا زل میزنی بهم یا چشات میچرخه...اطلا معلوم هست چیکار میکنی؟
خندم گرفت ولی جرات نمیکردم بخندم چون واقعا دیگه فک میکرد دیوونم.یاد روزایی افتادم که سر کلاسش یکی در میون میرفتم و هر وقت من و میدید میگفت اطلا معلوم هست چیکار میکنی؟
وقتی احساست در مورد کسی تغییر میکنه اول گیج میشی بعد سعی میکنی دوباره پیداش کنی سرآخرم میفتی به خیال بافی ...چقد خوبه آدم با یاداوری خاطراتش یاد اون حسها میفته .اما حیف که همیشه دنبال روشن شدن ته همه چیزیم.
چاییت یخ کرد انقدر با اون لیوان ور نرو
گفتم: میخورم هنوز داغ
روبروم نشست و همینطور که پک میزد زل زد بهم .
تو حالا نمیفهمی سی سالت که شد تازه متوجه میشی باید بچسبی به چیزایی که بدست میاری.
چاییمو به ضرب شکلات فرستادم ته گلوم طوری که صدای قورت دادنم تو فضا میپیچید بعدم کاغذ شکلات و انداختم تو کیفم. اصولا روشن شدن تکلیف تو زندگی چیز خوبه . از جام بلند شدم
دیگه فایده نداره ...من میخوام برم
تیک عصبیش بیشتر شد، یه سیگار دیگه روشن کرد و زل زل نگام میکرد گیج و گول که میشد خندم میگرفت یهو زدم زیر خنده.
طی میشود !
... از وقتی راه افتادم همیشه بوده و اطلا کج افتادم برخشت هه هه کج برخشته پخته راه افتادم چنان کجدار مریض راه افتادم که تمامی روزگار را طی ...طی... تا بجنبد... جنیانیدن سر را بر سرا بی پرده ی افتاده و هیکل بزرگ این روزگاران که طی نمیشود بی خیال کج حیف
راهم کج است
حیف
اعتراف بر وزن ترادف
تو دوران دبیرستان سال دوم ،یه مدیر روشن فکر داشتیم که نمیدونم چه فکری تو کله مهتابیش چرخید که برای کلاس ما از یک خانم نویسنده معروف خواست بیاد به ما داستان نویسی یاد بده. منم تو اون دوران تو فکر همه چیز بودم جز نوشتن وما غیر از دک کردن اون بخت برگشته به چیز دیگه ای فکر نمیکردیم . اما کم کم دیدیم این تو بمیری از اون تو ب... نیست و اون سر سخت تر از این حرفها بود حتی دوستی داشتم که پدرش یکی از متعرجم های نامی بود و از نقد های تند اون بر علیه خانم نویسنده استفاده میکردیم طوری که از شنیدنشون رنگش مثل لبو می شد و سخن ما و در واقع کل کل ما از روزی شروع شد که قرار شدمن داستان دنباله داری و بیارم و آوردم ؛یه داستان پر پیچ و خم و تا تونستم عشقی و پر هیجانش کردم میدونستم بچه ها سرشون درد میکنه واسه این حرفا و همرو یه دو هفته ای علاف کردم حتی بعضیا تا جلو در مدرسه دنبالم میومدن که آخرش چی میشه من و دوستامم سوژشون میکردیم و هر هر مون به راه بود .چون برای مسخره بازی اون داستان نوشته بودم و خودمم از آخرش خبر نداشتم ...و حتی خانم نویسندم نمی تونست جلو کنجکاویش و بگیره خیلی دوست داشت بدونه من این همه شخصیت و چجوری میخوام به سر انجام برسونم.
اما بالاخره کم آوردم وروزای آخر گفتم آخرش و خودمم نمیدونم انتظار داشتم کلی عصبانی بشه که سر کارشون گذاشتم اما در عوض خانم نویسنده با کلی منت و پشت چشم نازک کردن اجازه فرمود تو کلاساش شرکت کنم اما من فقط خندیدم و...
باید اعتراف کنم که العان نوشتن و واقعا دوست دارم و شاید بهتر بود جدی تر بهش نگاه میکردم ... خلاصه اینکه مشق نوشتن مواقعی بیشتر از دلسردی بدرد می خوره .
مطمئنم که همینطوره.
خوشم!
آخ اگه بارون بزنه
وای اگه بارون بزنه...
....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیاهوی قبل از شروع و لحظه بعد... سکوت وآغاز بودن بود . که چشمها خیره به آن ... از این طرف به آن طرف رفتن ... لب بازمی کند و حرفها بیرون میریزند تمام افکار به بیرون می ریزند بیرون از دهان .همه چیز باید خراب میشد اما همگان بیشتر مفتون میشوند و آغازمی شود... از این طرف به آن طرف پریدن و افکار بیشتر فوران میکند و لبریز... همگان نفهمیدند که تمام فکر های مهیجی که از دهان بیرون میریزد شاید اگر نمی دیدنش بعد از مدتی پاک میشد . حالا صدای تشویق ها به اوج می رسید بی پروا ترین بودن یا به نظر رسیدن ... ترسیدن از این همه افراط و گاه لذت از این قدر زیاد بودن باز ایستادن وسپس همه جا همه ی هیجان ها فرو کشیدن... نشستن... شل شدن... دیگر حتی دهان را نبستن این............................................... مالیخولیایی که شنیده ای نیست خود خود تو هستی!
← صفحه بعد
نظرات ()

